سلام بابا !چطوری؟ خوبی امشب؟
راستی ازجایت بگو از جایگاهت بگو
بگو برام اونجا راضی هستی؟
بهت میرسند بابا؟
خونه جدیدت چطوریه؟جایی برای بازی آفتاب و آب داره؟
بابا هیچ میدونی از وقتی رفتی ،ازوقتی خونه جدیدتو انتخاب کردی
جات اینجا خیلی خالی شده
هرجارو مینگرم نشانی از وجودتو داره
هر قدمی برمیدارم
هر راهی که میرم
جای خالیتو می بینم
گاهی حس میکنم حتی درو دیوارهای خونه هم صدایت میزنند بابا
وقتی خواستی از این جا بری!
دلت اومد مارو تنها بذاری؟
بردنت یا خودت رفتی بابا؟
اونهمه سکته های متناوب و پشت سرهم
اونهمه خونریزیهای ریز ودرشت رگهای بدنت
از دست اون بمیاری موذی به اسم دیابت
آیا فقط اینها بودند که ترو بردند؟
بابا دیگه علت رفتنت برام مهم نیست
فقط چیزی که برام مهمه نبودنته
نیامدنته
همه اش حس میکنم رفته ایی سفر
و روزی در باز میشه و میایی تو میگی بازهم سلام
کاش که بیایی
نخند بمن و حرفم بابا
دلم برات تنگه بابا
لااقل میتونم بگم بیا تو خوابم حالا
اینو میدونم میایی بابا
قربون اومدنت
بابا

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:27  توسط نشاط
|